حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

مُردار

لختی به گوشهٔ تار دستم سُرید انگار

رو سوی بی‌ نهایت،  بر مرکبی ز پندار

نخلی بروی مُرداب روید مثال یک خواب

می، با طلاطُم آب ریزد به کام  نیزار

بو میکشد ز هر سؤ شبنم به بوی شب بو

شهری شده هیاهو از بوی گَند مُردار

این لاشه کنج دیوار، با چهره ای گنهکار

چاکیده در شبی تار، با تیشه ای ز پیکار

در جام می‌ سَری بود،  کز هر عیب بَری بود

در کاخ محشری بود، از گنج کُنج دیوار

جمعی ز بیم فردا،  داده ز کف قلم را

تَرسم از آنکه فردا، کفها خورد به دیوار

ای کاش مهلتی بود، با سایه خلوتی بود

آن لحظه فرصتی بود، تا بر کشم ز تن خار

یک لحظه مرغ فریاد در هم شکست چون باد

دیوار سخت بیداد ویرانه گشت انگار

این هم حکایتی بود،  از شب شکایتی بود

خوابم کنایتی بود، تا خفته گشت بیدار



ندا ۱۹۹۳/ استانبول

هیچ نظری موجود نیست: