حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

بارون

می‌دونم تو این هوا هم دیگه بارون نمیاد

درهارو قفل کنید چون دیگه مهمون نمیاد

آسمون  پر شده از ابرهای بد اخم و سیاه

خدا،   با این همه ابرها چرا بارون نمیاد؟

گلامو نگاه کنید، خسته و ورفته شدن

واسهٔ دلخوشیم یه قطره بارون نمیاد؟

گلها صبحها که میشه با هم میرن شعر میخونن

شبنما که گم شدن گلها صداشون نمیاد

می‌دونم هزاری هم گشنه ها فریاد بکشن

واسشون به جای بارون که دیگه نون نمیاد

حالا آدما شدن سنگ های بی‌ جون و سیاه

رگشون رو بزنی، از رگشون خون نمیاد

سه روزه تو شهر ما قاصدک رو راه نمیدن

واسهٔ همینه که خبر براتون نمیاد

اگه  خورشید بره و پشت کوه ها قایم بشه

خودتون  هم میدونید، با زور که بیرون نمیاد

بسه تق تق نکنید، قاشق به مس ها نزنید

آخه با تق تقتون کلید زندون نمیاد

بس هر چی‌ که صدا زدیم همه ابر وخدا
والله؛  بالله عزیزم؛  بزور که بارون نمیاد



Neda

هیچ نظری موجود نیست: