چراغها خاموشند
هیچ کس در شهر نیست،
مدتیست که سکوت
شهر را پر کرده.
همه جا خفقان است
حتا بغض میترسد که بترکد،
در پارک شهر،
نیمکتها
تنهاتر از همیشه هستند
هیچ کس
بیاد نمیاورد که
چند روز از آخرین باران گذشته
بوی مدفون خیانت را
دیگرهیچ کس نمیفهمد ،
آه این شهر چقدر زیبا بود،
شهر اینگونه مرده نبود
و
در پارک
بجای انسان ،
لاشخورها قدم نمیزدند
روی نیمکت پارک شهر،
عاشق ها مینشتند،
نه عاشق نما ها.
با من بیا،
منتظرم
من همانی هستم
که پشت صنوبر ایستاده
نشانیم
کبریتیست،
میخواهم این شهررا به آتش بکشم،
عصیان کرده ام،
از رنگ لباسام نپرس
به احترام پاکی و سادگی
برهنه ایستاده ام
فقط بیا
Neda December 10, 2010
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر