از زلف دو صد چند کمندت خبری نیست
بس، درد کشیدیم، ز فراغت نفسی نیست
ساعات خوش و عید و مبارکی تمام است
بیداری و بیخوابی چرا؟ چون ثمری نیست
باغ خوش پر گًل همه از آفَتِ غم مُرد
دروازه ببندید که دگر رهگذری نیست
آن بذر نشاط کز پدران بود به میراث
تاراج کلاغان شد و از گًل اثری نیست
تا چشم تو و میل وصال تو مرا هست
این دلشده را جز در تو هیچ رهی نیست
هیهات که از دور زمان قسمت من شد
راهی ز بلا ، یار مرا هیچ رمقی نیست
ای قاصدک خوشدل شوریده، پریشان
بگذر ز دیار دل من چون خبری نیست
ندا دسامبر ۱۲ /۲۰۱۰
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر