از من نخواه
که
از اینجا دل بکنم
این تنها برکه ایست که هنوز نیلوفر دارد
من در ان دست میشورَم
هنوز آب زلال است، گرچه سالیانیست راکد مانده
از من نخواه
که
از اینجا دل بکنم
این همان درختیست که از سنگینی عشق کمرش خمیده
همانیست که من و عشق بچگیم،
قلب هامان را برویش به یادگاری کندیم،
از من نخواه
که
از اینجا بروم
اینجا همیشه بهار
با خودش بوی شکوفه های گیلاس را دارد،
و تو میدانی من چقدر گیلاس دوست دارم
از من نخواه
که
گمنام شوم
از خیالت بیرون روم
نگو،
نخواه،
هیچ
هیچ
هیچ درقصیده ات برایم جائی نیست؟
دعوتی نیستم؟
از من نخواه..........
از من نخواه که چون تو از عشق میترسی،
من بار سفر را ببندم ،
نگو
نخواه
اینجا تنها جأیست
که من خودم هستم،
وتو سایه ای از کسی هستی که من میخواهم
و ما هردو با همیم،
و تو هم گیلاس دوست داری
Neda December 8, 2010
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر