بیا و دستم بگیر،
آهسته آهسته مرا
به پیشواز صبح ببر
که من از شهری غریب ودر تنها
به امید رسیدن،
رسیدن و کام گرفتن از زندگی
گریختهام
بیا و مرا
به نقطهای ببر
که ستارهگانش همیشه سؤ سؤ میزنند
و
ماه به حسادت
نیمی از چهره خویش را نمیپوشاند
و
شقایقها هر کجا که عاشقی باشد میرویند
و
در هر گوش ودر کنار میتوان از آب نیلوفر چید
به جائی که پرستوها برای ماندن آمدهاند
کبوترها همه جلد هستند
و هر پیچکی که به ساقه میپیچد
طناب محکمیست برای سرپا نگاه داشتن
بیا و مرا
به صبح راهنما باش
که دیگر مرا راه برگشتی نیست
مرا
به گوشهای بخوان
به خلوتی ببر
که هر بوسه ات لبهایم را بسوزاند
ودر هر تماس سر انگشت تو به بازوانم
هزار رعشه به اندامم بیندزد
و هر بار که عاشقانه به هم میپیچیم
به تازگی بار اولمان باشد.
بیا مرا به خانهات ببر
که
مرا
راه
بازگشت نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر