نوشتنهای بی حاصل، همین از ما فقط مانده
تمام گفتنی هایم، هنوز کنج دلم مانده
حساب برگ گلها را چرا از هر که میپرسم
جوابش فصل پاییز است، خوشی رفته غمش مانده
چرا ای نازنین عشقم ، کنی پنهان جبینت را
تو هم دانی که ازاین عشق، زیاد رفته کمش مانده
چو بارانی نگاهم را، تَرَنُم ، گلبرگ حس من هستی
گلم رفتی؟ تَرَنُم های زیبایم، تَرَش رفته نَمَش مانده
حسابِ برگ گلها را ز تو اینبار میپرسم
تو گویی مثل اهنگیست که زیرش رفت، بَمش مانده
جسارت کرده میپرسم، هنوز هم دوستم داری ؟
جوابی نیست، فهمیدم ، عشق هم رفته غمش مانده
ندا ، دسامبر
10, 2010
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر