زمینم سخت میسوزد
ترک های عطش بر پیکرم پیداست،
و خون از لابلای این ترک ها سخت میجوشد،
به پهنای جهان پاک،
به قد دانه های شن در ساحل،
به وزن غصه ها و ذلت آدم،
به تعداد نفس ها از سحر تا شام، ...... دلم در فکر باران است
دلم در فکر یک باران و یک لحظه فرار از بودن و ماندن.
نمیدانم؛
شاید بودنی اینسان،
بودنی همراه با اتش ،
بودنی در ذره های شن،
بودنی چون سنگ نا مفهوم،
گواهی بر تمام بود ها باشد.
سنگ بودن لذتی دارد.
زندگی در ذره های شن،
زندگی همراه با آتش،
زندگی چون سنگ نا مفهوم، نیازی را درون خسته ام بیدار میسازد.
نیازی مثل دود از کندهٔ کهنه،
نیازی مثل سیلی خوردن از موج،
نیازی مثل یک سنگینی مبهم در سینه،
نیاز بودن و ماندن.
آه میدانم، که ماندن لذتی دارد که رفتن خالی از آن است.
Neda
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر