مامان عجب بیکاره، سر به سرم میذاره
لپامو گاز میگیره، کفشهامو در میاره
به زور میخواد بخوابم حوصلهشو ندارم
واسه همین با گریه، کفرشو در میارم
بابا میاد کنارم ، قصه میگه بخوابم
میخوام بگم که بسه، اما زبون ندارم
کاشکی میشد که بابا کوچیک میشد همینجا
رو تخت من میخوابید، من میشودم یک بابا
بابا هنوز مشغوله، انگاری که مجبوره
کی گفته بود که بچه ، با قصه جور جوره
کاشکی میشد ستاره، فرشته رو بیاره
تا با عصای چوبیش، سیبیل برام بزاره
من حالا بابا شدم، یک پارچه آقا شدم
مامان چه جور میفهمه، از سر جام پا شدم؟
خب نیومد ستاره، اشکالی هم نداره
اما بابا بیدارشو، صبح شده وقت کاره
Neda
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر