او ساجد است بیشک ، عابد نما و زاهد
وقت عمل که گردد، مرداب، سرد و راکد
من لحظه های بی خواب، در اوج یک نگاهم
بوی تنم نفسگیر، همچون صدای شاهد
او کوچ یک حقیقت، در بند شهوت و آز
دستی پر از توان است، کز او جدا دو ساعد
من خنده نسیمم، همراه دختر صبح
همچون عروس شبنم، کو را سپیده عاقد
او بنده ای گنهکار، محکومه ایست بردار
پوچ و حریص و یاغی، چون پیچک است وزائد
من بِکر و پر هیاهو، چون روحِ دفترِ موج
هر قطره از وجودم، خود بحری از شواهد
او سنگ بی تحرک، غلطان به لطف موج است
گویا به این سرا او، بیهوده گشته وارد
او عشقِ سرکش من، من روح پر غرورم
حاشا “ندا” نگردد؛ هرگز از عشق فاقد
“ندا”
وقت عمل که گردد، مرداب، سرد و راکد
من لحظه های بی خواب، در اوج یک نگاهم
بوی تنم نفسگیر، همچون صدای شاهد
او کوچ یک حقیقت، در بند شهوت و آز
دستی پر از توان است، کز او جدا دو ساعد
من خنده نسیمم، همراه دختر صبح
همچون عروس شبنم، کو را سپیده عاقد
او بنده ای گنهکار، محکومه ایست بردار
پوچ و حریص و یاغی، چون پیچک است وزائد
من بِکر و پر هیاهو، چون روحِ دفترِ موج
هر قطره از وجودم، خود بحری از شواهد
او سنگ بی تحرک، غلطان به لطف موج است
گویا به این سرا او، بیهوده گشته وارد
او عشقِ سرکش من، من روح پر غرورم
حاشا “ندا” نگردد؛ هرگز از عشق فاقد
“ندا”
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر