بر دفترم نِوشتم دیگر توان ندارم
تا کی به نبض اشکم این لحضه ها شمارم
تا کی به نبض اشکم این لحضه ها شمارم
ذرات سرخ جیغم تاقعر دره ها رفت
تا کی بهک کفش خونین تا قله ره سپارم
خورشید در پس ابر، تا کی خدای من صبر
تا کی در این رهائی هر لحضه سربدارم
بشکن یخ وجودم،بس کن تو انجمادم
دیگر نمیتوانم، برف و تگرگ ببارم
ندا
پائیز ۱۹۹۰ استانبول
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر